تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل تعطیل شد..... تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد....تعطیل شد......تعطیل شد..... تعطیل شد.....تعطیل شد....تعطیل شد......تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد..... تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....تعطیل شد.....
+ نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت 1:56 PM توسط Shayan |
هر سلامی خداحافظی و هر شروعی پایانی دارد و هر عشقی انتهایی غیر از عشق من به تو که نه تنها از وسعت آن کاسته نمی شود بلکه روز به روز افزون می گردد. سلام بچه ها: امیدوارم حالتون خوب باشه….ببخشید که آپ کردنم این همه طول کشید راستش الانم قصد نوشتن نداشتم همینطوری گفتم بذار دو تا خط شاید برای آخرین بار بنویسم…. نزدیک یک سال و نیمه که من این وب رو ساختم….خیلی روزا با نوشتن هر خط از آپی که براش کردم یه دریا گریه کردم….خیلی روزا هم از خوشحالی نمی دونستم که از کجا شروع کنم و چی جوری بنویسم….با خیلی ها دوست شدم که واقعا با معرفت بودن…خیلی مطلب یاد گرفتم ….خلاصه از این یک سال و نیم حداقل یکسالش تمام زندگیم تو این وب بود و همه فکر و ذکرم آپ و قالب و اسم و نظراتش بود…ولی همونطوری که اولش نوشتم هر شروعی یه پایانی داره….بالاخره وب منم باید یه جایی تموم می شد حالا یه ذره زودتر…راستش می خواستم حذفش کنم ولی گفتم شاید یه روزی مث قبلنا اون قدر دلم بگیره که نتونم به هیچ کس حرف دلمو بگم و تنها همدمم این وب باشه....وبی که یه زمانی تنها جایی بود که می تونستم تمام حرفامو به اون کسی که می خواستم بزنم ولی الان احساس می کنم دیگه احتیاجی به این وب ندارم....شایدم به این دلیل حذفش نکردم که کلی خاطره خوب توش دارم....شایدم دلیلش یه چیز دیگس که هیچ کس جز خودم نمی دونه....به هر حال عمر این وبلاگ مث خیلی وبلاگای دیگه تموم شد....البته نمی شه گفت تموم شد چون زمانی عمرش تموم میشد که حذف بشه....الان مث یه آدم میمونه که تمام بدنش فلجه.... هر آن ممکنه بمیره در عین حالم امکان داره که شفا بگیره......شاید مث هزار دفعه ی قبل که می خواستم آپ نکنم و کردم؛دوباره آپ کنم....ولی فرق اون موقع ها با الان اینه که اون موقع ها به خاطر یه نفر آپ می کردم....دلیلشم این بود که میترسیدم یه وقت به سرش بزنه و دیگه آپ نکنه....ولی الان همه چیز عوض شده....خیلی خیلی عوض شده....خدارو شکر وب اون مث وب من ماسیده نیست و تازه اول راهه و حالا حالاها باید به روز باشه....این وب ما بود که خیلی زود پوسید....مث خیلی چیزای دیگه که خیلی زودتر از موعدشون فرا رسیدن....یه زمانی که اصلا انتظارشو نداشتم.... . . . . . بچه ها دلم برای تک تکتون تنگ میشه.... به امید روزی که اونقدر امید داشته باشم که این وبو از اول شروع کنم به ساختن.... قربون همتون... بای.......................................................................................................... . . . . . راستی از همین الان تولد پیمان خان رو بهش تبریک میگم....انشاالله که 100000000000 سال زنده باشی....
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/10ساعت 4:5 PM توسط Shayan |
بعد از نزدیک یه ماه آپ نکردن حالا هم که اومدم بنویسم نمی تونم…. یعنی راستش موضوع خاصی برای نوشتن ندارم….تا بود از دوستام و جدایی و خداحافظی و زندگیم و نامردی می نوشتم….الان از چی بنویسم….همه ی اینا که تموم شد و فقط خاطراتش برام موند….الان از کجا بگم…. از کدوم دل عاشق….از کدوم دوست….البته چرا دروغ بگم الان هم می خواستم از نامردی بنویسم چون فکر می کنم تنها موضوعیه که تمومی نداره و تا آخر دنیا هست ولی راستش خودم از این موضوع حالم بهم می خوره…آخه هر چی باشه تو پست قبلی گفته بودم دیگه هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نیست….رو حرفمم موندم….اونم بد جور… البته چند بار نزدیک بود که بزنم رو حرفمم ولی با خودم مبارزه کردم….شما هم امتحان کنید…. خیلی حال میده…. یه مدت نه کسی رو دوست داشته باشید نه بخواید کسی شما رو دوست داشته باشه….هیچ کسم براتون مهم نباشه…. با هم هعادی برخورد کنید.....مطمئن باشید بهترین روزای زندگیتونو می گذرونید…. ولی یه وقت از خودتون درنیاید و خودتونو فراموش نکنید….هیچ وقت یادتون نره خدا یه دل بهتون داده که هر لحظه می تونه عاشق بشه….ولی عشق واقعی نه عشقای درپیت…. بگذریم….. . . . . خیلی دلم براتون تنگ شده بود......برای همتون.....چه اونایی که میان و نظر میدن چه اونایی که ما رو فراموش کردن...به هر حال از همتون تشکر می کنم وبه همتون می گم دوستون دارم خیلی زیاد.....وای...یادم رفت که قرار بود هیچ کس رو دوست نداشته باشم.... ولی شماها فرق می کنید.....هر چی باشه شماها نامرد نیستید..... . . . . . قربون همتون برم بای بای . . . . در ضمن نظر یادتون نره.....بابا وبم ماسیده....
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22ساعت 11:3 PM توسط Shayan |
سلام سلام سلام حالتون خوبه؟چقدر خوبه آدم بعد از یه مدت مریضی و افسردگی و....احساس کنه حالش خوبه...احساس کنه دیگه هیچ کس و هیچ چیز براش مهم نیست....احساس کنه اون کسایی رو دوست داشته که لیاقت دوست داشتن رو نداشتن...عاشق کسایی بوده که ازعشق هیچی نمیفهمیدن..... با کسایی دوست بوده که معنی دوستی رو نمی فهمیدن....چقدر خوبه آدم احساس کنه از بین همه ی دوستاش یه عده ای خیلی با مرامن و به قوله خودمون خیلی مردن....خیلی خوبه از دار دنیا لااقل یه اکیپ دوست بامرام داشته باشی....خیلی خوبه حس کنی دیگه با هیچ کس رو در واسی نداری و میتونی حال همه رو بگیری....خیلی خوبه حس کنی بعد از یه مدت طولانی که انگار تو خواب بودی اونایی رو که باید بشناسی روشناختی... واقعا چقدر خوبه از یه نفر که قبلا دوسش داشتی یه دفعه متنفر بشی....با یه تلنگر...با یه نشونه بفهمی که بابا چرا خر بازی در میاری....اگه بخوای اینطوری ادامه بدی نابود میشی....برات مهم نباشه....به درک....اصلا بره بمیره به تو چه....برای یه نفر بمیر که حداقل برات تب کنه...نه برای یه آدم دو رو که تورو فقط برای منافع خودش می خواست.... ولش کن....حیف این آپ شاد و قشنگ نیست که با اسم اون نامرد خرابش کنی....کسی که الان دیگه از ته دل ازش متنفری.....ولی خوبیش این بود که واقعا درک کردی که فاصله ی عشق تا نفرت نصف یه قدمه.... وای که چقدر امروز حالم خوبه....شاید تو این یه سال اخیر هیچ وقت اینقدر که الان خوبم خوب نبودم....خدایا می دونم کار خودته....خیلی گلی.....دوست دارم از ته ته ته ته ته ته دلم.... I LOVE MY GOD در همه ی لحظات زندگی به تو فکر می کردم ولی اکنون به تنها چیزی که فکر نمی کنم تو هستی.من از تو عشق می خواستم ولی تو در وجودم نفرت کاشتی.
+ نوشته شده در جمعه 1386/04/29ساعت 7:3 PM توسط Shayan |
همیشه وقتی می خوای شروع کنی تموم می شه... همیشه تا می خوای دل ببندی باید دل بکنی... همیشه تا معنی یه چیزی رو می فهمی باید فراموشش کنی... همیشه تا می خوای باشه می ره.... همیشه تا می فهمی عشق یعنی چی باید جدا شی همیشه....همیشه تا به یه نفر عادت می کنی باید ترکش کنی از روی اجبار، ولی تو نمی خوای می خوای با اون باشی می خوای فریاد بزنی دوست دارم ولی هیچ کس صداتو نمی شنوه و تو توی خودت می شکنی.......توی چشات زل می زنه و میگه باید برم تا الانم زیاد اینجا بودم بغضتو می خوری و می گی نمیشه فقط یه لحظه دیگه کنارم باشی.. نمیشه یه بار دیگه همون فرشته ی قبلی من باشی... نمیشه یه بار دیگه بیای کنارم و تنهاییامو پر کنی.... نمیشه یه بار دیگه بگی دوست دارم...نمیشه یه بار دیگه تو چشام زل بزنی و با اون لحن قشنگت صدام کنی..... نمیشه یه بار دیگه بگی فلان آهنگو گوش بده نمیشه....نمیشه یه بار دیگه بگی تنهام.... نمیشه یه بار دیگه بنویسی.... نمیشه یه بار دیگه اشکاتو پاک کنم... نمیشه یه بار دیگه برات قیافه بگیرم.... نمیشه یه بار دیگه.......... سرشو می اندازه پایین سکوت میکنه و من یاد گرفتم هر سکوتی نشانه ی رضایت نیست.... میگم باشه رفتنت هم برای من یه خاطرس برو و منو توی این دنیای پر از آدمای بد تنها بذارعیب نداره ولی ازت یه خواهش دارم تو که داری می ری لااقل یه یادگاری برام بذار!!!! این دفعه سرشو نمی اندازه پایین میگ جای دیگه یه نفر منتظر منه لطفا وقتمو نگیر... باشه دیگه بیشتر از این مزاحمت نمی شم ولی یه یادگاری ازت برام همیشه میمونه اونم اشک روی گونه هامه مطمئن باش هیچ وقت حاضر نیستم این یادگاری رو با هیچ چیز دیگه عوضش کنم....حالا برو....بهت میگه خب دیگه فرمایشی ندارید!؟!؟!؟ حالا نوبته توا که سرتو بندازی پایین و سکوت کنی ولی سکوت تو معنیش این نیست که دیگه باهاش حرفی نداری توی دلت بهش می گی هنوز دوست دارم حتی اگه ماله من نباشی.... ساکشو از رو زمین بر میداره و می ره حتی ازت خداحافظی هم نمیکنه ..... تو میروی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم چون بعد از تو یه عمر برای اشک ریختن وقت دارم ولی برای دیدنت همین یه لحظه رو دارم... . . . . . حالا تو موندی و یه مشت خاطره....یه مشت حرف که اون بهت زده .....یه مشت دوست دارم و دیوونتم......... . . . . تو که می دونی کی بینتونو خراب کرد تا خودش جای تو رو بگیره چرا یه کاری نمیکنی.....با خودت می گی عشق همیشه یه طرفس....اگه اون به اندازه ی یک هزارم که تو دوسش داشتی دوست داشت هیچ وقت این کارو نمی کرد....ولی تو اون یه نفرو می شناسی می دونی که چی گفته و چی کار کرده..... ولی دیگه هیچی برات مهم نیست مهم خوشبختی و راحتی اون کسیکه تو دوسش داری حتما خودش اینطوری می خواد.....مهم اینه که تو بدونی یه نفرو دوست داری و عاشقشی مهم نیست اون چی فکر میکنه......... . . . . . يكي بود يكي نبود اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم يكي داشت يكي نداشت اون كه داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم يكي خواست يكي نخواست اون كه خواست تو بودي اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم يكي رفت يكي نرفت اون كه رفت تو بودي اون كه بجز تو دنبال هيچكي نرفت من بودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/07ساعت 3:39 PM توسط Shayan |
سلام بچه ها خوبین؟ من که حالم از همیشه بهتره خودم نمی دونم چرا فقط اینو میدونم اون مطلبی که تو دو سه تا پست قبلی نوشته بودم همش چرت و پرت بود.نفهمیدید کدومو گفتم؟ بابا همون مطلب درباره ی تنهایی دیگه.. گفتم تنهام هیچ کس رو ندارم.... ولی خداییش تازه این چند وقته فهمیدم که چقدرآدم دور و برم هستند که واقعا من از ته ته ته دلم دوسشون دارم و اونا هم کم و بیش منو دوست دارن. آدمایی که نمیشه بهشون گفت دوست و اگر کمتر از فرشته بهشون بگی واقعا نامردی کردی....کسایی که واقعا توی ناراحتیام ناراحت بودن و تا اونجایی که می تونستن کمکم کردن...اگرم کاری از دستشون بر نمی اومده با حرفاشون دل داریم می دادن..... یه مدتی قدرشونو نمی دونستم ولی حالا یه لحظه از یادشون در نمیام.....ولی بازم جمله ی همیشگی.. ناگهان چه زود دیر می شود....یه موقعی اینا رو فهمیدم که خیلی دیره....چند وقت پیش با یه کدوم از این فرشته ها حرف می زدم....داشت پشت تلفن گریه می کرد.....نمیدونستم دلداریش بدم یا خودمم بشینم باهاش زار زار گریه کنم....بهم می گفت من می خوام با هم باشیم....منم بهش همینو گفتم...ولی دوتاییمون می دونستیم که نمیشه....و هر کدوممون یا حداقل من باید تنها برم و دنبال یه نفر دیگه بگردم تا بتونم غم ها و شادی هامو با اون تقسیم کنم.... البته میدونم هیچ کس تو هیچ کجای این دنیا نمیتونه جای این فرشته هایی که الان دارم رو بگیره.....چی میشد اگه خدا جدایی رو اصلا خلق نمیکرد......چی میشد اگه دوست و دوستی وجود داشت ابدی بود........مثلا امروز حالم خوب بود و می خواستم یه ذره شما ها رو بخندونم ولی دریغ از اشکایی که الان روی گونه هام بی اختیار جارین......امروز آخرین امتحان دانشگاه و دادیم و فقط مونده پایان نامه.......دیگه هیچ کدوم از بچه ها رو که سه سال باهاشون بودم رو نمی تونم ببینم و............. تو این پست می خوام از بعضی از دوستام که جزء همون فرشته هان تشکر کنم... خب اول از کسی می گم که نمی تونه بیاد وبمو ببینه : شروین جون هر چی از مهربونیا و گذشتا و نصیحتات که منو می کردی و هر وقت گوش می کردم ضرر نمی کردم و از اون چهره ی خوشگلت بگم کم گفتم دلم برات تنگ میشه و هیچ وقت فراموشت نمی کنم و خیلی خیلی خیلی دوست دارم. دومین نفر یاسمین خانومه که واقعا گله و مث شروین هر چی از خوبی ها و دل نازک و عاشقش بگم کم گفتم و همیشه از اینکه زودتر باهاش دوست نشدم ناراحتم و به خودشم گفتم.امیدوارم یه وب بسازه که وب همه رو بذاره تو جیبش.... یه سری اسم هم از بچه های دانشگاه رو می ذارم که می دونم هیچ کدومشون نمی تونن بیان وبیینن ولی خب بالاخره اینا هم از بهترین دوستام بودن و نامردیه که اسمشونو نیارم: اول خوشگل خانوما: نازنین گل ، رژین جون ،مهتاب بانو،ستاره خانم، شادی خنده،شیوا عزیز،زهک مهربون،زهمیران باحال، شیما،سعیده،گلنوش،یاسمن،سوگندو..... حالا آقا پسرا که تعدادشون خیلی کمتره: آقا کیارش ، آرش خان،اشکان عزیزو.... ولی یه نفر مونده.....یه نفرکه همیشه با من بوده و من از همه بیشتر دوسش دارم.....یه نفر که امکان داره باز هم با هم باشیم..... یه نفرکه دوستم نیست به چیزی فراتر ازدوسته...یه همراه همیشگی....یه فرشته.....یه عشق....این همه صفت خوب برا کسی نیست جز پیمان گللللللللللللللللل.....پیمان جون امیدارم بازم با هم باشیم و اگرم نبودیم هیچ وقت فراموشم نکنی همونطور که من فراموشت نمیکنم.و یه بارم شده این ضرب المثل که میگه از یاد برفت هر آنچه از دیده برفت درست نباشه............. اینم آخرین جمله ی این پست همین الان ،همین جا به اونایی که چه این وبو می بینن چه نمی بینن می گم دوستون دارم و فراموشتون نمی کنم...............خداحافظ اینم یه شعر که منو یا دوستام می اندازه..... خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که من از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادس خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/23ساعت 4:56 PM توسط Shayan |
نمی دونم از چی و از کجا بگم. نمی دونم از روزهای تنهایی بگم یا روزهای قشنگ وصال.از روزهایی که شاید زندگی الانم به اونا گره خورده یا روزهایی که از زندگی هیچی نمی فهمیدم و زندگی برام فقط تو یه کلمه ی 5 حرفی خلاصه می شد.یا اصلا از حد فاصل بین مردگی وزندگی بگم.شاید اگه از اولش همه رو بگم بهتره: یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه کسی بود که زنده بود ولی زندگی نمی کرد. قشنگترین تفریحش این بود که یه جا بشینه و به قول خودش از زندگیش لذت ببره و فکر کنه که واااااای چه زندگی داره تا اینکه یه روز یه جایی یه نفرو می بینه که حالش از اون بهم می خوره.البته در مقابل اون ازش بیشتر متنفره. حالا زندگیش یه مدل دیگه شده حالا حداقل تو زندگی اون یه کسی وجود داره که از اون متنفر باشه چند وقت می گذره اونا هر روز با اخم و قیافه از جلوی هم رد می شدن چون مجبور بودن . یه مدت بیشتری که می گذره می بینه نه بابا اونقدر هم که فکر می کرده ازش متنفر نیست و ته دلش یه ذره اونو دوست داره ولی نمی تونه بهش بگه چون رفتار های قبلیش بهش این اجازه رو نمی ده.خلاصه یه مدت همینطوری می مونه و حالا اون یه نفرو داره که توی تنهاییاش بهش فکر کنه.نمی دونم چی جوری ولی چرخ زمونه یه جوری می چرخه و اون دو تا رو روی یه میز می شونه حالا از تنفر هر دو تاشون نسبت به هم کم شده.یه ذره بیشتر که می گذره می فهمه که اونو دوست نداره بلکه عاشقشه.حالا چی کار باید بکنه اصلا چیکار می تونه بکنه؟؟؟؟ بعد از یه مدت سر بسته بهش می گه که دوسش داره.حالا دیگه معنی زندگی رو می فهمه و می دونه که بدون اون نمی تونه زندگی کنه.حالا دیگه زندگی برا اون یه کلمه ی 5 حرفی نیست . اگه می خواست زندگی رو تعریف کنه باید تک تک صفات ظاهری و باطنی اونو می گفت.حالا دیگه اونو دیوونه وار دوسش داشت و اونم اینو می دونست.ولی دریغ ازاینکه زمانم می گذره و تا اومد به خودش بیاد زمان جدایی رسیده بود.دیگه مو قعش بود که از عشقش خداحافظی کنه ولی نمی تونست. آخه یه نفر چی جوری می خواد از یه نفر دیگه که اون باعث شده معنی زندگی رو بفهمه جدا بشه و بگه خداحافظ......از کسی که اونو از تمام وجودش بیشتر دوست داشت و زندگی بدون اون براش معنی مرگ داشت...... ولی چاره ای جز این نداشت وباید می گفت خداحافظ عشق من فراموشت نمی کنم و فراموشم نکن....................................................................................
+ نوشته شده در جمعه 1386/03/04ساعت 1:21 PM توسط Shayan |
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدی. سلام بچه ها می خوام این دفعه از تنهایی بنویسم.تنهایی بد دردیه نه؟؟؟؟ خیلی بده آدم تنها باشه نه؟؟؟؟یعنی بدتر از اون اینه که صد نفر دور و برت باشن ولی بازم تنها باشی؟ خیلی بده احساس کنی تو دنیا یه نفرو بیبشتر نداری.بعد اون یه نفرم تنهات بذاره. بعد می خوای از ترس تنهایی سرتو بکوبی به دیوار یا حداقل سرتو بذاری رو بالش و دیگه بلند نشی....البته فکر نمی کنم از روی ترس از تنهایی باشه فکر کنم از روی ترس از اینکه اون یه نفرم از دست داده، باشه......ترس از اینکه حتی یه نفرم تو دنیا نداره.....ترس از اینکه یه نفرم که اونو درک می کرده حالا دیگه نیست...دیگه کسی رو نداره که بهش تکیه کنه....فقط اون مونده و یه آهنگ که انقدر گوش داده دیگه تک تکه کلماتشو حفظه.چون اون یه نفر بهش گفته این آهنگو گوش بده. اون مونده و یه مشت خاطرات...... خاطرات اون و بهترین دوستش... اصلا دنیا اینطوریه همش بی وفایی همش نامردی همش تنهااااااااااااااااایی!!!!!!! بچه ها ببخشید که اینقدر دیر به دیر و ناراحت کننده آپ می کنم.شاید این آخرین آپی باشه که می کنم شایدم اصلا وبمو حذف کنم تا ببینم چی میشه.پس فعلا.... ای مرگ بیا که زندگی ما رو کشت.
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 8:4 PM توسط Shayan |
سلام خوبین؟ امیدوارم حالتون خوب باشه من که حالم اصلا خوب نیست. بگذریم...... راستی به خاطر پست قبلی که بعضی هاتون راهنماییم کرده بودید تشکر میکنم. حالا یه موضوع جدید ببینم شما تا حالا یه دوست صمیمی داشتید؟مطمئنا میگید آره!!!!!!شاید از بین ده نفر یکی بگی نه که اونم واقعا مشکل داره!!!!!!!!!!! حالا موضوع چیه؟وقتی که بینید اون یه نفر که به قول ما رفیق فابتونه بهتون دروغ بگه چی کار میکنید؟یعنی باید بگم در ظاهر ادعا می کنه که اصلا به تو دروغ نمیگه ولی از حرفای دیگرون یه چیز دیگه می فهمی!!!!بعدشم وقتی بهش می گی که فلانی اینو گفته قسم می خوره که نگفته و میگه هر کی گفته دروغ گفته تو هم مثل خرا باور می کنی و میگی چون تویی باشه البته بعضی مواقع می گی نه دروغ نیست ولی مثل همیشه اشکایی سرریز میشن که طاقت دیدن اونا رو نداری و میگی باشه دروغه!!!!بالاخره بعد از یه صحبت مفصل با اون به این نتیجه می رسی که دیگران حسودن و تو نباید حرفاشونو باور کنی ولی بعد از یه مدت کوتاهی یه اتفاق جدید می افته که ازدفعه پیش خیلی بدتره!!!!این دفعه رفته از دهن تو به دیگررررررررران دروغ گفته!!!!!وقتی این حرفو میشنوی دیگه جوش میاری!!!!نمیدونی باید چی کار کنی!!!!به روش بیاری که بازم میگه نه اگرم نیاری که که خوب نمی تونی مثل قبل باهاش باشی و هی میاد بهت می گه چته؟!؟! حالا تو موندی و یه دل پر که می خوای یه جوری خالیش کنی و یه دوست که می دونی آخرین روزایی هستش که باهاشی!!!!!! . . . . . . حالا شما بگید من چیکار کنم........................... . . . . . راستی یه آهنگه 0111 هست که خیلی قشنگه.در مورد رفیق و دوست و این حرفاس.آهنگ جدیدی نیست ولی بازم می گم خیلی قشنگه.اینم یه ذرش تا بدونید کدوم آهنگو می گم: خوابیدی رو بال موجا کاش می شد بودم کنارت تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چش به راهت دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم کاش بشه تو خواب دوباره دست سرد تو بگیرم دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم کاش بشه تو خواب دوباره دست سرد تو بگیرم می خوام بگم از اون روزا که دستات توی دست چه خوش بودیم با رفیقا آرزوهامون شکست سختی و مشکلات جلودارمون نبود لحظه ها تند می گذشتند زیر گنبد کبود بقیش تو ادامه مطلب...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 6:50 PM توسط Shayan |
سلام بچه ها خوبین؟ نمی دونم آدم وقتی دلش از همه پره باید چی کار کنه؟وقتی روزها را فقط برای سپری کردن عمر میگذرونه و هیچ هدفی برای ادامه زندگی نداره باید چی کار کنه؟وقتی که می خواد عاشق باشه ولی از همه می شنوه که عشق دروغه و عاشق وجود نداره باید چی کار کنه؟وقتی که حتی بهترین دوستش که به ادعای خودش اونو درک می کنه وهمه ی زندگیش به خاطر اونه بهش نارو می زنه و بعد از یه مدت می فهمه همه ی حرفایی که زده دروغ بوده باید چی کار کنه؟وقتی که هنوز اون دوستشو دوست داره ولی نمیتونه باهاش باشه باید چی کار کنه؟ وقتی که شبها رو می خواد تا تو خلوت خودش گریه کنه باید چی کارکنه؟ وقتی که تنها کارش شده رفتن تو اتاق و گوش کردن آهنگ غمگینی که اونو یاد اون کسی که دوسش داره می اندازه باید چی کار کنه ؟ وقتی همه فکر می کنن شادتر از اون تو دنیا وجود نداره ودریغ از یه نفر که بدونه تو دلش چه خبره باید چی کار کنه؟وقتی که حال خودش از خودش به هم می خوره باید چی کار کنه؟ وقتی که هر کس میاد و یه لقد به دلش میزنه باید چی کار کنه؟ وقتی که تنها آرزوش مرگه باید چی کار کنه؟ وقتی که حتی خدا هم باهاش قهر می کنه باید چی کار کنه؟.................... . . . . . . خیلی خنده داره!!!!!!اگه می خواستم ادامه بدم باید حالا حالاها می نوشتم!!! چون واقعا موندم باید چی کار کنم؟میگم خنده دار ولی خودم موقع نوشتن این مطلب دارم گریه می کنم.شاید فکر کنید که دروغ می گم .خ.ب اینم می ذارم رو بقیه ی چیزا:وقتی که کسی حرفشو باور نمی کنه باید چی کار کنه؟ دیگه توان نوشتنو ندارم.البته چه عرض کنم دیگه توان زندگی کردن هم ندارم.فقط تنها چیزی که الان می تونم بگم اینه که امیدوارم حتی اگه یه روز از عمرم مونده باشه تو آخرین روز جواب همه ی سوال هایی که هبچ وقت جوابشو پیدا نکرمو پیدا کنم تا حداقل بتونم اون یه روزو زندگی کنم............................. یعنی خدا صدای من هم می شنوه؟!؟!!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/23ساعت 7:3 PM توسط Shayan |
یا مقلب القلوب والبصار یا مدبر الیل و النهار یا محول و الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال یه سال دیگه از عمرمون گذشت وتا چندساعت دیگه وارد سال جدید، سال 86 می شیم.تو این یه سال چی کار کردیم؟چند تا لبخند به لب دیگرون بخشیدیم؟چند بار بدون هیچ چشم داشتی دستان پر سخاوت مون رو به دستان تنهای کسی سپردیم؟چند بار بی دریغ مهربونی کردیم؟چند قطره اشک از چشمان دردمندی ستردیم؟ بدون هیچ تعارفی تو این 365 روز، چند روزش رو انسان بودیم؟ اگه خدا کارنامه مون رو بده دست مون،چند روزش رو نمره قبولی گرفتیم وچند روزش رو افتادیم؟ شما رو نمی دونم اما من تو سال 1385 بد جوری رفوزه شدم!!!!! دیگه از این حرفا بگذریم.هرچی بوده دیگه گذشته باید سعی کنیم توامسال خودمونو بسازیم. تا مثل پارسال رفوزه نشیم. من همین جا عیدرو به همتون تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید.
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت 10:20 PM توسط Shayan |
در زندگي , اشتباهات زيادي کرده ام!... اشتباهاتي که گاهي مدام , سايه اش را در کنارم حس مي کنم.. دل هايي را شکسته ام !!!.. که صداي شکسته شدنشان را و پژواکش را در خودم دائما , به وضوح مي شنوم چيزهايي را نديده به حال خود رها کرده ام!!!... که تصويرشان را مدام , در حرکت پيوسته ام , مي بينم. و دردهايي را درمان نبوده ام!!!.. که دردش را , ممتد و سنگين , در تمامي زندگي ام , احساس مي کنم. و شیطان در کنارم , دلداري ام مي دهد که : انسان ، جائز الخطاست ....
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت 6:7 PM توسط Shayan |
سلام خوبین ؟ شاید سوال بعضی از شماها این باشه که چرا اینقدر دیر آپ کردم ؟!؟!؟! راستش قصد داشتم دیگه آپ نکنم ولی یه نفر بهم گفت آپ کن.اون یه نفر خودش می دونه کیه لازم نیست دوباره بنویسم.فقط می خواستم دوباره بگم فقط به خاطر خودت آپ کردم.فقط خودت.................. هیچ وقت شده از همه خسته بشی؟ هیچ وقت شده همه کوچه های زندگیت به بن بست برسن؟ هیچ وقت شده دلت بخواهد هیچ کس رو نبینی ؟ هیچ وقت شده زنگ تفریح بقیه باشی بدون اینکه کسی بدونه توی دلت چی می گذره ؟ هیچ وقت شده احساس کنی با هرکی حرف می زنی می خواهد دعوات بشه؟ هیچ وقت شده نتونی حرفت رو به هیچ کس بزنی ؟ هیچ وقت شده زورکی نفس بکشی ؟ هیچ وقت شده......! حالا من اون طوریم!!!!!!!!!!!!باورت می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/03ساعت 7:57 PM توسط Shayan |
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشتهو انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند. ميترسيد راه برود. ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما .... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!
+ نوشته شده در شنبه 1385/11/14ساعت 12:18 PM توسط Shayan |
من نشاني از تو ندارم عزیزم؟ اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار؟ به حوالي بي کسي ها قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن. و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه غريب علی نامی را پرس و جو کن؟ کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي! در نیمه باز یک کلبه هست! بازش کن! به سراغ پنجره بغض برو! حرير غمش را کنار بزن!......... ......مرا خواهي ديد با دردهایی کويري؟ که غرق عصاره انتظار٬ پشت ديوار فاصله ها نشسته ام.../Picture%20veb%20(26).jpg)
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/27ساعت 11:6 AM توسط Shayan |
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور - يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جاگذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست...
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/10/05ساعت 6:16 PM توسط Shayan |
يك لحظه طول مي كشه تا از يكي خوشت بياد !! يك دقيقه طول مي كشه كه يكيو بپيچوني ! يك ساعت طول مي كشه تا يكي رو دوست داشته باشي! يك روز طول مي كشه تا دلت براي يكي تنگ بشه !! يك هفته طول مي كشه تا به يكي عادت كني !! و حتي كمتر از يك ماه طول مي كشه تا عاشق كسي بشي !!! اما يك عمر طول ميكشه تا فراموشش كني!!!!!!!!!!!!!!!!!..........
ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟
وقتي ميخواي بخندي، وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟
چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند
و تو رو که نمی تونم ببینم بخاطر اینکه از همه اینها قشنگتر و دیدنی تری
حقیقت دارد که تو میتو انی با دستهای من
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/13ساعت 2:47 PM توسط Shayan |
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه ... يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه ... يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه ... يه قناری بايد به خوش اوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه.... يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه ... يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره ... يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه ... يه قلب پاک بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد می شه.... يه چشم اشک آلود ... يه دل غم آلود ... يه کبوتر عاشق ... يه قناری خوش آواز ... يه لب خندون ... يه جاده با انتها ... يه دفتر نقاشی ... يه ديوار استوار ... يه قلب پاک و ......... اينا همه يه جايی معنی دارن ِ جاييکه : چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ... دل غم آلودت رو من شاد کنم شنونده ی آواز قشنگت من باشم ... لبای کوچيکت رو من خندون کنم نقاش دفتر خاطراتت من باشم ... پاکی قلبت رو با عشقم معنی کنی عاشقت خواهم ماندبي انکه بداني . دوستت خواهم داشت بي انکه بگويم . درد دل خواهم گفت بي هيچ کلامي . گوش خواهم داد بي هيچ سخني . در اغوشت خواهم گريست بي انکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساسم نميرد امشب در خلوت تنهایی ام آهسته آهسته بی تو گریستم کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند تا بدانی که بی تو چه می کشم.... کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو رودی از اشک به راه انداخته ام.... و کاش پرنده ی سوخته بالٍ عاشق از جانب من به تو این پیغام را می رساند که : امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته در حال فروریختن است....
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/01ساعت 3:6 PM توسط Shayan |
امروز درست 28 روزه که آپ نکردم راستش تصمیم داشتم دیگه آپ نکنم ولی فقط به خاطر یه نفر دوباره آپ کردم .حالا می خوام تلافی یه ما هو در بیارم و حسابی بنویسم. شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تب دارم اگر سرخم چونان آتش ، حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی، نه با این رنگ وزیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق وشیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود وصحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه یکی آمدزره، خسته وپایش تیغ بنشسته وعشق از چهره اش پیدای پیدا بود....... شنیدم سخت شیدا بود نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما طبیبان گفته بودند اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم بگیرد ریشه اش رابسوزاند شود، مرهم برای دلبرش آندم ، شفا یابد بدون لحظه ای تردیدشتابان شدبسوی من . به آسانی مرا با ریشه از خاک جدا کرد وبه راه افتاد پس از چندی هوا چون کوره آتش، زمین میسوخت چه باید کرد؟ دراین صحرا که آبی نیست . به جانم هم که تابی نیست به ناگاه روی زانوی خود خم شد دگر از صبر او کم شد مرا در گوشه ای از این بیابان کاشت نشست وسینه خود را با سنگ خارایی زهم بشکافت به جای آب خونش را به من داد وزیر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق وشیدایی وبا این رنگ وزیبایی نامم شد شقایق گل همیشه عاشق مردن امر ساده اي است در مقابل يك حرص
و از زندگي كردن بسيار آسانتر است
تمام خفقان مرگ
در مقابل يك شك
در مقابل يك ترس
در مقابل يك كينه
در مقابل يك عشق
هيچ است
مردن امر ساده اي است
و در مقابل خستگي زندگي
چون سفري است كه
در يك روز تعطيل مي كنيم
و ديگر هرگز باز نمي گرديم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/11ساعت 1:29 PM توسط Shayan |
اگر فكر مي كني
اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود.
اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم.
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند.
اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود.
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم.
بسيار درست فکر کرده اي.
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم...پس بمان.
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟
گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوست دارم دیوونه
میگی بارونو دوست داری با چتر میری زیرش !
میگی گل رودوست داری از شاخه می چینیش!
میگی پرنده ها رو دوست داری تو قفس نگهشون می داری!
بعد می خوای نترسم وقتی میگی دوستم داری.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/13ساعت 4:45 PM توسط Shayan |
فرق........ یه روز دوستی از عشق پرسید: فرق ما دو تا چیه؟ عشق گفت:تو با یه سلام شروع می شی ولی من با یه نگاه عشق از دوستی پرسید: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟ دوستی گفت:من با یه دروغ تموم می شم و تو با مرگ
راز عشق خويش را آهسته خوان در گوش من جستجو كن عشق را گرمي آغوش من من تو را تا بي كرانها من تو را تا كهكشانها از زمين تا آسمانها دوست دارم مي پرستم کاش مي شد اشک را تهديد کرد ، مدت لبخند را تمديد کرد ، کاش مي شد از ميون لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/30ساعت 12:38 PM توسط Shayan |
هر وقت کسی دلتو شکست اونو ببخش چون حتما کسی پیدا میشه که دل اونو هم بشکنه .
فکر نکن عاشقته کسی که پیش تو چشماش خیس میشه .. کسی که وقتی باهاته میخنده و وقتی نیستی چشماش بهونه گریه تو رو داره بیشتر از اون یکی دوستت داره .
کسی که بهش میگی عاشقته و لبخند میزنه عاشقت نیست کسی که وقتی بهش نمیگی که عاشقشی و گریه میکنه بیشتر دوستت داره .
هیچ وقت منتظر نباش کسی رو که دوستش داری اون بهت بگه عاشقته چون فرصت نصیب کسی میشه که کمتر از تو خجالتیه
روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتي که ميبينم خودم
مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر
مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/20ساعت 5:17 PM توسط Shayan |
تورا چون نقش دریا دوست دارم. تو را چون عطر پاک گلها دوست دارم. منم چون ماهی افتاده در خاک. تو را مانند دریا دوست دارم. بخند ای غنچه گلزار هستی. که من خندیدنت را دوست دارم. به باغ خاطره ای لاله سرخ. تو را تنهای تنها دوست دارم. ما که رفتيم ولي يادت باشه ديونه بوديم واسه تو يه عمر اسير،تو کنج اين خونه بوديم ما که رفتيم تو بمون با هر کي که دوسش داری با اوني که پنهوني سر روي شونش ميذاري ما که رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود قصه چشماي تو واسه ما تکراري نبود ما که رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد ما که رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود دل ما لايق اينکه بندازيش زمین نبود
+ نوشته شده در شنبه 1385/06/18ساعت 1:54 PM توسط Shayan |
غم عاشق... دنیا رو نفرین میکنم وقتی که از تو دورم عکس تو هر نیمه شب با اشک چشم میشورم اونقده گریه میکنم تا خواب سراغم بیاد بهار رویای تو....سراغ باغم بیاد وقت ملاقات تو با من هنوز تو خوابه بلبل توی زمستون....به یاد گل میخوابه
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13ساعت 4:28 PM توسط Shayan |
دانی که عشق چيست؟ عشق: سرانجام يه آغاز عشق: وجود آزادی عشق: برهنه رسوا عشق: ترنم باران عشق:سرمای زمستان عشق: برگهای سبز پائيز عشق: غروب زيبای خورشيد عشق: اشکهای ريخته شده برروی زمين و عشق شکستن غرور يک جوان پس چرا ما عشقو دست کم ميگيريم . چرا بايد هميشه آخر عشق نا بودی باشه بيای بسازيم او زندگی رو که دوسش داريم در کنار کسی که دوسش داريم بله بايد زندگی کرد تا بتوان خوشبخت شد حالا مگر ميشه يه نفر بدون عشق زندگی کنه نه هر گز نميشه وای جوانان انديشه کنيد دز موزد آينده در مورد زندگی آينده خود که گذشته ها گذشته*![]()
+ نوشته شده در شنبه 1385/06/04ساعت 1:27 PM توسط Shayan |
روی تخته سنگی نوشته شده بود، اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم :باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم، زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم :بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم، انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی رامرده یافتم
.
+ نوشته شده در شنبه 1385/05/28ساعت 5:40 PM توسط Shayan |
آه.........تنهایی!!!!!!! سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم
+ نوشته شده در شنبه 1385/05/21ساعت 3:8 PM توسط Shayan |
نفس منی........... سرمایه عمر آدمی یک نفس است وآن یک نفس از برای یک همنفسه گر نفسی بانفسی هم نفس است
+ نوشته شده در شنبه 1385/05/14ساعت 9:50 PM توسط Shayan |
نظرتونو در رابطه با عشق در یک جمله بنویسید![]()
+ نوشته شده در شنبه 1385/05/14ساعت 9:48 PM توسط Shayan |
عشق.عشق وعشق........ امشب از آرزو پُرم ؛ ای کاش ..... و صدا میزنم: "بیاییدآی آدمها؛عشق آورده ام برای شما
می شد از آرزو ترانه نوشت ....
و برای رسیدن مهتاب .....
از ستاره تا سپیده جاده کشید ....
کاش در چشمان خسته ی من ....
یک کوی عاشقانه می خندید .....
آه ؛ این جا ستاره ها سردند ....
هیچ و کسی نیست تا بگوید باز ....
مَردم شهر قلبشان سنگی است ....
آه ؛ ای کاش شط دل بودم .....
می چکیدم درون آدم ها ....
کس در هوای عاطفه نیست....![]()
+ نوشته شده در شنبه 1385/05/14ساعت 9:46 PM توسط Shayan |